یک فنجان استراحت
اسفند ۲۴, ۱۳۹۵
نیایش
اسفند ۲۴, ۱۳۹۵

قدرت نمادها

اگر بتوانی سنگ‌ریزه‌ای را حقیقتاً لمس کنی، می‌توانی کوهی را لمس کنی که این سنگ‌ریزه از آن جدا شده است.

گاهی از ساحل دریا صدف‌هایی کوچک را برمی‌داریم و با خود نگه می‌داریم تا در ایامی که صدها کیلومتر از دریا دوریم آهنگِ بی‌زمان و بی‌مکان دریا را به یاد ما بیاورند. به همین دلیل است که بعضی از ترانه‌های قدیمی را مدام گوش می‌دهیم. به همین دلیل است که بعضی از گُل‌ها را خشک می‌کنیم و آن‌ها را نگه می‌داریم. به همین دلیل است که بعضی از عکس‌ها را نگه می‌داریم.

سمبل‌ها، نمادها، و یادگارها آینه‌های زنده‌ی ژرف‌ترین آگاهی‌هایی هستند که برای بیان‌شان کلمه‌ای درخور پیدا نمی‌کنیم. گاهی اشیای ظاهراً بی‌ارزش برای ما حکم چراغ جادو را پیدا می‌کنند؛ فقط کافی‌ست لمس‌شان کنیم، ناگهان احساسات و زمان‌های از دست رفته دوباره جان می‌گیرند و در برابر چشمان ما پدیدار می‌شوند. آنگاه، چیزهایی به خاطر ما می‌آید که نتوانسته‌ایم آن‌ها را در خاطر خود نگه داریم.

کودک که بودم، تابستان‌ها به روستا می‌رفتم. مادربزرگم ظرفی سفالی داشت که برای من روزی یک عدد کلوچه در آن می‌گذاشت. من عصرها، با غم غربتِ روستا، وقتی دلم می‌گرفت، به سر وقتِ آن ظرف سفالی می‌رفتم، کلوچه را برمی‌داشتم و با لذتِ بسیار می‌خوردم. مادربزرگ رفت و فقط آن ظرف سفالی از او ماند به یادگار. آن ظرف سفالی اکنون پیش من است. گاهی خودم در آن کلوچه‌ای می‌گذارم، و در یک عصر دلگیر، سراغ آن می‌روم و کلوچه را برمی‌دارم و می‌خورم. وقتی کامم شیرین می‌شود، دلم نیز باز می‌شود. زیرا به محض به دهان گذاشتن نخستین تکه از کلوچه، همه‌ی آن خاطره‌های کودکی در من زنده می‌شود؛ هوای پاک روستا به صورتم می‌خورد، من خود را کنار مادربزرگم احساس می‌کنم، و بوی خوب پیراهنِ او به مشامم می‌رسد. پیراهن او همیشه بوی تنورِ هیزمی و نانِ تازه می‌داد.

آن ظرف سفالی، اینک برای من شده است یک نماد؛ نماد محبت و سخاوتِ مادربزرگی که گرچه خود دیگر در دسترس نیست، اما بوی خوبِ حضورش همیشه در دسترس است!

به‌کار‌گیریِ درست نمادها به همین معناست. این کار، به‌یاد‌آوردنِ صِرفِ رویدادهای گذشته نیست، بلکه فراخواندنِ آن چیزهایی‌ست که در ماست، پیرامون ماست، و زنده است. همین نمادها و اشیای مانده به یادگار، به ما کمک می‌کنند تا همواره به یاد داشته باشیم که زندگی هرگز درنگ نمی‌کند و همواره جاری‌ست. آنچه هست، نمی‌پاید، و به سرعت می‌گذرد. بنابراین، همین اشیای به ظاهر کم‌بها، پنجره‌ای هستند گشوده به روی موهبت‌هایی که اکنون داریم و به آن‌ها توجه نداریم.

ظرف سفالیِ فیروزه‌رنگِ مادربزرگِ من همواره به یادم می‌آورد که: «مادر بزرگ رفت، و تو اکنون با من به یادش دلخوشی؛ مادر را دریاب، که اکنون کنار توست، و روزی از او نیز فقط خاطره‌ای می‌ماند به یادگار!»

من همیشه می‌دانستم یادآوریِ اشک‌هایم مرا به خنده می‌اندازد، اما هرگز نمی‌دانستم یادآوری خندهایم باعث می‌شود بگریم!

 

مسیحا برزگر

سایت در حالِ آماده سازی است... بخشِ فروشِ سایت، در حالِ حاضر، غیرفعال می‌باشد. اما به زودی می‌توانید، کتاب‌ها و سی‌دی‌ها را از سایت خریداری نموده، و درب منزل تحویل بگیرید.تا آماده شدنِ بخشِ خریدِ اینترنتیِ سایت، برای تهیه‌ی کتاب‌ها و سی‌دی‌ها، می‌توانید با شماره تلفن‌های زیر تماس بگیرید: ۰۲۱۲۲۶۰۰۷۰۷۰۹۱۲۸۱۵۶۵۴۹