با ما از کار سخن بگو

” آنگاه دهقانی گفت: با ما از کار سخن بگو. و او در پاسخ گفت: شما کار می‌کنید و با کارتان، با اهنگِ خاک همنوا، و با روحِ زمین یگانه می‌شوید.”

به اطرافِ خود بنگر. درست نگاه کن. همه‌ی آفرینش، در کارِ آفرینشی مستمر است. هستی، هیچ‌گاه از آفریدن بازنمی‌ایستد. چنین نیست که خدا آفرینش را در شش روز آفریده باشد و سپس مشغول استراحت باشد. خدا مدام می‌آفریند. چگونه ممکن است که خدا استراحت کند؟ خدایی که مدام نیافریند، خدا نیست. هستی، خلاقیتی مدام است. هستی، نامِ دیگرِ خداوند است. خدا، خلاقیت است. خداشناس‌ترین آدم‌های دنیا، خلاق‌ترینِ آن‌هایند. بیچاره‌ترین آدم‌های دنیا، کسانی‌اند که کمتر می‌آفرینند و یا اصلا نمی‌آفرینند. زیرا کسانی که از خلاقیت جدا می‌افتند، در واقع، از طبیعت، زمین، آسمان، ستاره و باران دور افتاده‌اند. رقصِ ستاره و خورشید و کهکشان را نهایتی نیست.

” شما کار می‌کنید و با کارتان، با اهنگِ خاک همنوا، و با روحِ زمین یگانه می‌شوید.”

اگر کارِ تو، باری بر دوشِ توست، پس تو با خاک، همنوا و با زمین، یگانه و با هستی، هماهنگ نیستی. تو به عقب سقوط کرده‌ای. عقب‌گرد کرده‌ای. تنها سعادتِ حقیقی، هماهنگی‌ با هستی‌ست. شقاوت، آن است که با خاک، همنوا نباشی و با زمین، غریبه باشی. انسان از آن رو احساسِ بیچارگی و بدبختی می‌کند که ارتباطِ خود را با نیروهای خلاقه‌ی خویش از دست داده باشد. نیروهای خلاقه‌ی درون‌اند که به انسان احساسِ زنده بودن می‌بخشند. کسی که خلاق نیست، دلمرده است. دلمردگی، با احساسِ بدبختی و بیچارگی مترادف است. انسان، سترون شده است، از این رو، احساسِ بدبختی می‌کند. انسان ترجیح می‌دهد در گور استراحت کند، تا اینکه در زندگی به کاری خلاق مشغول باشد و با هستی برقصد.

” زیرا بیکاری و بی‌ثمری، غریبگی‌ست با فصل‌ها، و نیز جا ماندن است از کاروانِ زندگی؛ کاروانی که با شکوه و سرافرازی عازمِ ابدیت است.”

آه، چه با شکوه است بودن در هستی  شکوهمند و فصل‌های قشنگش. آیا تا کنون بوی خوشِ زندگی را در بهاران استشمام کرده‌ای؟ آیا هنگامِ پاییز، در فصلِ برگ‌ریزان، موسیقیِ پروازِ برگ‌های رنگارنگ را شنیده‌ای؟ آیا به خش خش مخملی برگ‌های خشکی که روی زمین انباشته شده‌اند، گوش سپرده‌ای؟ آیا بازی باد را با شاخه‌های عریان دیده‌ای؟ آیا دیده‌ای که حتی برگ‌های خشک نیز، زنده‌اند و با باد می‌خوانند و می‌رقصند؟ آن‌ها از اینکه درخت آن‌ها را از خود جدا کرده است، شکوه نمی‌کنند. آن‌ها دلِ خود را به دستِ طبیعت سپرده‌اند و به میلِ طبیعت می‌روند و می‌روند. آن‌ها دلسپردگانِ طبیعت‌اند. دلی که خدا را می‌شناسد، شیوه‌ی نیایشِ برگ‌های خشکیده را پیش می‌گیرد: نه شکوه‌ای و نه شکایتی، فقط همراهی و همنوایی. تو از هستی، هستی‌ات را نخواسته‌ بودی و او به تو هستی داد. آیا این با شکوه نیست؟ تو هستی، بی‌آنکه برای بودن تلاشی کرده باشی.

اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *