مرواریدِ حقیقت

به یاد داشته باش که رَستن و رُستن، همواره دردناک است. دردناک‌ترین مرحله‌ی رویشِ تو، زمانی‌ست که می‌خواهی صورتکِ خود را زمین بگذاری و چهره‌ی حقیقی‌ات را نشان دهی.

صدفی به صدفِ همسایه گفت:

” دردی شدید در درونم دارم. این درد سنگین و گِرد است و رنجم می‌دهد.”

صدفِ دیگر با تفرعن و قیافه‌ای حق به جانب، جواب داد: ” آسمان و دریا را سپاس می‌گویم، من دردی در درون خویش ندارم، و در درون و در بیرون، حالم خوبِ خوب است و سلامتم.”

در همان زمان، خرچنگی که از آن حوالی عبور می‌کرد، حرف‌های صدف‌ها را شنید و به صدفی که هم در درون و هم در بیرون خوب و سلامت بود گفت:

” بله، تو سالم و سلامت هستی؛ اما دردی که همسایه‌ی تو را رنج می‌دهد، مرواریدی‌ست بسیار درشت و زیبا! ”

سالک، دردی شدید احساس می‌کند، زیرا قرار است نَفس کنار گذاشته شود. کنار گذاشتنِ نَفس، به راحتی درآوردنِ لباس نیست. نَفس به پوستِ تنِ تو می‌مانَد. پوست انداختن، سخت و دردناک است. اما در اثرِ تحملِ همین درد است که شور و سرمستی زاده می‌شود. با تحملِ همین درد است که مرواریدی در دلِ تو به وجود می‌آید: مرواریدِ بصیرتِ تو. در ابتدا ممکن است شِکوه کنی که:

“دردی شدید دردرونم دارم. این درد، سنگین و گِرد است و رنجم می‌دهد.” و آن‌هایی که با دردِ شاگرد بودن آشنا نیستند، خواهند گفت: ” آسمان و دریا را سپاس می‌گوییم، ما دردی در درونِ خویش نداریم، و در درون و در بیرون، حالمان خوبِ خوب است و سلامتیم.

در دنیا آدم‌هایی بسیار وجود دارند که طعمِ شاگرد بودن و آموختن و محو شدن را هرگز نچشیده‌اند. در دنیا بس بسیارانی هستند که هرگز عاشق نشده‌اند و نمی‌دانند عشق چیست. آن‌ها هرگز کسی را دوست نداشته‌اند و حاضر نبوده‌اند برای کسی بمیرند.آن‌ها هرگز زندگی نکرده‌اند.

آن‌ها بلیطِ ورود به این تماشاگهِ رازها را گرفته‌اند و واردِ این تماشاگهِ عظیم شده‌اند، اما نمایش را ندیده و رفته‌اند. آن‌ها همه‌ی وقتشان را در سالنِ انتظار گذرانده‌اند. آن‌ها ممکن است بگویند:

” این حرف‌ها، بادِ هواست. چرند است. خوش باش و کِیف کن و از این حرف‌ها دست بکش.” اما آن‌ها خود هرگز طعمِ خوشی و کِیف را نچشیده‌اند.آن‌ها با شادمانی و خنده بیگانه‌اند. آن‌ها در درون و بیرون، سالم‌اند، اما سلامت‌شان، میان تهی‌ست. آن‌ها در دل، مرواریدی ندارند.

کسانی که می‌خواهند به ساحتِ قدسی زندگی وارد شوند، باید تحملِ درد را نیز داشته باشند؛ دردِ صرف‌نظر کردن از هرآنچه که پیش‌پاافتاده و حقیر است، دردِ هیچ‌کس بودن، دردِ در ناکجا بودن، دردِ انتظار، دردِ رها کردنِ دانسته‌ها. شاگرد، در میانه است. او شناخته‌ها را رها می‌کند و می‌کوشد به قلمرویی وارد شود که درباره‌ی آن هیچ چیز نمی‌داند. او عازمِ ناشناخته‌ها و قلمروهای بِکر است. او امنیت را فدای ناامنی می‌کند. او حیلت و عقل را رها می‌کند و دیوانه می‌شود.

اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *