اکهارت تله با ترجمه و صدای مسیحا برزگر

کتاب صوتی نیروی حال و زمینی نو

نیروی حال (کتاب صوتی دانلودی)

نمونه 1 نمونه 2 نمونه 3

۲۸,۰۰۰ تومان
۴۸,۰۰۰ تومان

سخنرانی‌های تصویری دانلودی مسیحا برزگر

مرتبط با آثار اکهارت تله

سکون سخن می‌گوید (سخنرانی تصویری دانلودی)

مشاهده بخشی از سکون سخن می‌گوید  

۴۰۰,۰۰۰ تومان

ذهن همیشه نو آموز (سخنرانی تصویری دانلودی)

مشاهده بخشی از ذهن همیشه نو آموز  

۴۰۰,۰۰۰ تومان

زندگی در اینجا و اکنون (سخنرانی تصویری دانلودی)

مشاهده بخشی از دوره زندگی در اینجا و اکنون

۴۰۰,۰۰۰ تومان

ذهن خود را خاموش کن (سخنرانی تصویری دانلودی)

مشاهده بخشی از ذهن خود را خاموش کن  

۴۵۰,۰۰۰ تومان

ذهن آگاهی (سخنرانی تصویری دانلودی)

مشاهده بخشی از دوره ذهن آگاهی

۴۰۰,۰۰۰ تومان

اکهارت تله با ترجمه مسیحا برزگر

کتاب‌های چاپی نیروی حال و زمینی نو

کتاب زمینی نو اثر اکهارت تول با ترجمه مسیحا برزگر

کتاب زمینی نو اثر اکهارت تول با ترجمه مسیحا برزگر   این کتاب، به تو می‌آموزد چگونه خود را رها…

۱۲۰,۰۰۰ تومان

کتاب نیروی حال اثر اکهارت تول با ترجمه مسیحا برزگر

کتاب نیروی حال اثر اکهارت تول با ترجمه مسیحا برزگر   این کتابِ ژرف و ساده و شیوا، زندگی میلیون‌ها…

۹۸,۰۰۰ تومان

سخنرانی‌های صوتی دانلودی مسیحا برزگر

مرتبط با آثار اکهارت تله

رهایی از قصه های ذهن (سخنرانی صوتی دانلودی)

رهایی از قصه های ذهن مسیحا برزگر گزیده ای از سخنرانی جلسه اول: قصه­ های ذهن ما، قصه­ هایی است…

۴۵۰,۰۰۰ تومان

یگانه با زندگی (سخنرانی صوتی دانلودی)

رهایی از ترس ، شکوفایی در عشق
شرحی مقدماتی بر کتاب زمینی نو اثر اکهارت تول

۲۵۰,۰۰۰ تومان

حضور (سخنرانی صوتی دانلودی)

زندگی در لحظه ها
رهایی از ترس ها و حسرت ها

۲۵۰,۰۰۰ تومان

اکهارت تله کیست؟

اکهارت تله Eckhart Tolle که در زبان فارسی اکهارت تول، اکهارت توله و اکهارت تولی نیز نامیده می شود نویسنده کتاب های نیروی حال (تمرین نیروی حال) و زمینی نو (جهانی نو) است.

اکهارت تله تا سیزده سالگی در شرایطی پراضطراب زندگی می کرد. شرایطی که بسیاری را از فرط افسردگی به سوی خودکشی سوق می داد. یک شب، بعد از بیست و نهمین سالروز تولدش، از خواب پرید و احساس کرد به شدت هراسان است. پیش از آن نیز با حالتی مشابه همان حالت از خواب پریده بود، اما این بار، حالتی داشت کاملا متفاوت با دفعه های پیشین؛ بیش تر ترسیده بود. سکوت شب، طرح شبح وار اثاثیه اتاق، صدای قطاری که در آن دورها می گذشت، همه‌ چیز چنان بیگانه با او، دشمن او و بی معنا به نظر می رسید که از دنیا بیزار شد. بیش از هر چیز از وجود خودش بیزار بود. اکهارت تله با خود گفت: چرا باید این زندگی پر از نکبت را تحمل کنم؟ چرا به این تلاش و تقلای بیهوده ادامه دهم؟

اکهارت تول احساس می کرد دوست دارد فنا شود، معدوم شود، نباشد. این احساس، قوی تر از احساس غریزی او برای ادامه حیاتش بود. این جمله مدام در ذهنش طنین می انداخت که: “دیگر حالم از خودم بهم می‌ خورد.” ناگهان فهمید که این جمله، فکری ست در سر او. “آیا من تنها هستم، یا دو نفر هستم؟ اگر حالم از خودم بهم می خورد، پس باید دو نفر وجود داشته باشند: “من” و “خود” که حال من از او بهم می خورد.”اکهارت تله فکر کرد: “شاید یکی از این دو نفر واقعیت دارد و آن دیگری وهمی بیش نیست.”

اکهارت تلهاکهارت تول از چه تجربه ای سخن می گوید؟

اکهارت تول از این درک و دریافت چنان شگفت زده شده بود که ذهنش از کار افتاد. آگاه بود، اما دیگر از فکرها خبری نبود. احساس کرد به گردابی عظیم از انرژی کشیده می شود. این کشش ابتدا آهسته بود، اما ناگهان شتاب پیدا کرد. هراسی به جانش چنگ انداخته بود و می لرزید. صدایی در فضای سینه اش پیچید: “مقاومت نکن!” احساس می کرد دارد به درون خلأی می افتد. احساس می کرد این خلأ در درون اوست، نه در بیرون او. ناگهان احساس ترسش ریخت و گذاشت تا به درون آن خلأ بیفتد. بعد از آن را دیگر به یاد نمی آورد.

پرنده ای که لب پنجره نشسته بود و می خواند، اکهارت تله را از خواب بیدار کرد. پیش از آن چنین صدایی را نشنیده بود. چشم هایش هنوز بسته بود. تصویر یک الماس در خاطرش نقش بست. گفت: “آری، اگر الماس می توانست آواز بخواند، صدای او شبیه همین صدایی می شد که اکنون می شنوم. “چشم هایش را باز کرد، نخستین پرتوهای خورشید صبحگاهی از لای پرده های اتاق به درون می تابید. بدون هیچ فکری، احساس کرد، نور باید چیزی بیشتر از آنی باشد که ما احساس می کنیم. آن نور ملایمی که از لای پرده ها به درون اتاق می تابید، خود عشق بود. چشم های اکهارت تله پر از اشک شدند. بلند شد و دور اتاق قدم زد. اتاق را می دید و می دانست که تا آن زمان اتاق را واقعا ندیده بود. همه چیز تازه و باطراوت به نظر می رسید. گویی همه چیزها تازه به وجود آمده بودند. اشیا را بر می داشت؛ یک قلم، یک لیوان، و از زیبایی و حیاتی که داشتند به شگفت می آمد.

اکهارت تله آن روز را در شهر گشت و معجزه زندگی به روی خاک را مشاهده کرد. احساس می کرد تازه به این دنیا پا گذاشته است. پنج ماه بعد از آن حادثه را در حالتی از آرامشِ ژرف و سکوت گذراند. سپس، به تدریج از شدت آن احساس کاسته شد. و شاید آن احساس تبدیل به حالت طبیعی او شده بود. اکهارت تله در جهان بود و به طور عادی زندگی می کرد، گرچه دیگر می دانست که همه تلاش ها و کوشش های گذشته اش عملا نمی توانست چیزی به آنچه که در ابتدا داشت اضافه کند.

آرامش اکهارت تله

البته اکهارت تول می دانست که حادثه ای ژرف و شگفت در او اتفاق افتاده است، اما نمی توانست این حادثه را بفهمد. چند سال بعد بود که با خواندن متون معنوی و گفت و گو با استادان معنویت، فهمید که آنچه منتهای آرزوی همگان است، در او اتفاق افتاده است. فهمید که فشار شدید رنج آن شب، باید آگاهی او را از دامی رهانده باشد: دام بازی ذهن. بازی ذهن، این است که تو خود را با ترس ها و غم های خود یکی بدانی. این رهایی چنان کامل بود که بی درنگ خود دروغین و رنجور او فرو ریخت. گویی باد بادکنکی را ناگهان خالی کرده باشند. آنچه باقی مانده بود، ماهیت حقیقی او بود. ماهیت همیشه حاضر “من هستم” : آگاهی ای ناب و رها از صورت ها. اکهارت تله همچنین آموخت که، با حفظ آگاهی خود، به قلمرو بی زمان و نامیرای درون برود. قلمرویی که قبلا آن را به شکل خلأ احساس کرده بود. در چنان حالتی از لطف و لطافت و قداست غرق شده بود که حتی تجربه های معنوی گذشته اش در برابر آن رنگ می باخت. زمانی رسید که، برای مدتی، دیگر از معاش و معیشت برای اکهارت تول چیزی نمانده بود. رابطه هایش قطع شده بود، شغلی نداشت، خانه ای نداشت، هویت اجتماعی خود را نیز گم کرده بود. دو سال تمام، با شور و سرمستی، در پارک ها می گشت، روی نیمکت ها می نشست و در شگفتی های پیرامون خود غرق می شد. اما حتی زیباترین تجربه ها نیز می آیند و می روند. بنیادی ترین تجربه اکهارت تله همان تجربه آرامش ژرف بود که از آن زمان به بعد هرگز او را ترک نکرد. تجربه ای که گاهی چنان قوی و آشکار است که دیگران نیز می توانند احساسش کنند. گاهی نیز این تجربه جایی در پس زمینه وجود اوست و همچون نغمه ای از دوردست ها به گوش می رسد.

گاهی بعضی ها پیش اکهارت تول می آیند و می گویند: “ما تجربه ای را می خواهیم که تو به آن رسیده ای. می توانی آن را به ما منتقل کنی؟ می‌توانی راه رسیدن به این تجربه را به ما نیز نشان بدهی؟” و او به آن ها می گوید: “شما چیزی را از من می خواهید که خود دارای آن هستید. مشکل فقط این است که شما نمی توانید آن را در خود احساس کنید. زیرا ذهن شما هیاهو راه می اندازد و نمی گذارد صدای آن به شما برسد.”