زبان بدن

زبان بدن

بدن، جامه‌ای مقدس است؛ بدن چیزی‌ست که تو، برای آن که به دنیا بیایی، آن را می‌پوشی، و هنگام ترک دنیا، آن را بیرون می‌آوری. بدن، مغتنم و محترم است. با بدن است که آنچه را زندگی می‌نامی، تجربه می‌کنی. بدن، امکاناتی بی‌شمار را در اختیار تو قرار می‌دهد. بدن تو، به زبان ویژه‌ی خود با تو سخن می‌گوید؛ احساسات، حال‌ها، حس‌ها، علائم و نشانه‌ها. هنگامی که به بدن خویش اجازه می‌دهی تا به شیوه‌ی خود به تو پاسخ بگوید، از خلال مجموعه‌ای از ارتعاشات و شکل‌ها و گروهی از علائم و نشانه‌های مربوطه، و هنگامی که یک تعریف ذهنی را بر واقعیت تحمیل نمی‌کنی، آنگاه به بصیرتِ غایی راه می‌بری. پیامی که بدن تو به تو می‌دهد، مستقیم از روح تو می‌آید.

بدن تو مدام با تو در گفت‌وگوست، و نظر و واکنش خود را نسبت به امنیت، سلامت و درستیِ تصمیم‌هایی که می‌گیری با تو در میان می‌گذارد. پیام‌های بدن تو، یا به بقای بدن تو مربوط می‌شود و یا به بهترین شیوه‌ی ظهور و بروزِ تو. دلِ تو و نیز آگاهیِ جمعی به تومی‌گوید که چگونه خود را ابراز کنی. بسیاری از ما فرصت نمی‌کنیم تا بدانیم که چگونه می‌دانیم و یا چه چیزهایی را می‌دانیم؛ ما صرفا عمل می‌کنیم. در هر حال، بدن تو با تو سخن می‌گوید؛ البته، شاید نه با زبانی که تو بلافاصله آن را بفهمی.

برای بسط مهارت‌های دل‌آگاهی، باید شناسای علائمی باشیم که بدن ما اطلاعات مورد نیاز ما را با آن‌ها به ما مخابره می‌کند. بدین‌سان، بدون اتلاف وقت، سریع و مستقیم به تشخیص درست می‌رسیم. بدن تو، درستیِ انتخابِ تو یا نادرستی انتخاب تو را تشخیص می‌دهد. در حالت نخست، بدن تو علائمی به تو می‌دهد حاکی از آن که انتخاب تو درست بوده است. این علایم را علایمِ حقیقت یا درستیِ انتخاب می‌نامیم. در حالت دوم، بدن تو علایمی  نشان می‌دهد، مبنی بر این که انتخاب تو نادرست بوده است. این علایم را علایمِ اضطراب یا نگرانی بدن نسبت به انتخاب یا عمل تو می‌نامیم.

زبان بدن، دو وجهی‌ست. همواره دو حالت وجود دارد، دو واژه‌: آری و نه. تو، به واسطه‌ی احساس قبض و بسطِ بدن خود، این پیام‌ها را تشخیص می‌دهی. هنگامی که تصمیم یا عملی درست است، امن است، برای تو خوب پیش می‌رود، تو در بدن خود گسترش انرژی را احساس می‌کنی: ممکن است احساس کنی سرشار از انرژی، شور عمل، و نیز نشاط هستی. در این هنگام، بدن تو احساس سلامت و سرزندگی می‌کند و گویی می‌گوید:” مرا به کار انداز تا این کار را برایت انجام بدهم.” در این گونه موارد، معمولا گرمایی مطبوع را در ناحیه‌ی سینه‌ی خود احساس می‌کنی. به شوق می‌آیی. کمی سرخ می‌شوی. گاهی شاید اشک شوق هم بریزی. این حال را، هرکس به نحوی احساس می‌کند. گاهی احساسِ راحتیِ ژرف دست می‌دهد. در این مواقع، گویی بدن زنگی بزرگ و خوش طنین را به صدا در می‌آورد. یکی دیگر از سیگنال‌های حقیقت، جریان ناگهانی انرژی به سمت بالا در ستون فقرات یا در امتداد شانه‌ها و دست‌هاست. در این حالت، بدن تو مورمور می‌شود.

چه اتفاقی می‌افتد هنگامی که چیزی برای تو درست نیست؟ هنگامی که بدن نه می‌گوید، معمولا پیامی که دریافت می‌کنی غیرقابل تردید است. در واقع، بیشتر آدم‌ها نسبت به علایم اضطراب خود آگاه‌ترند تا نسبت به علایمِ درستی تصمیم‌ها یا کار خود. هنگامی که تصمیم یا عملی درست یا ایمن نیست و خوب پیش نمی‌رود، احساس گرفتگی و انسداد انرژی می‌کنی: احساس می‌کنی، انرژی‌ات نشت کرده است، چشم‌اندازت تیره است، در تنگنا قرار گرفته‌ای. شاید با سردی و بی‌تفاوتی با موضوع برخورد کنی. شاید در اطراف ناف خود احساس غش و ضعف کنی.

هنگامی که انجام چیزی مناسب تو نیست، بدن تو خود را پس می‌کشد. ممکن است احساس کنی که به عقب رانده می‌شوی. باری روی شانه‌های خود داری، و یا احساس کنی که سنگی و سنگین شده‌ای. به جای آن که سرخ شوی، شاید رنک ببازی، زیرا خون از صورت تو تخلیه می‌شود. ممکن است سطح انرژی تو افت کند؛ که در این صورت، احساس ملال، اندوه و حتی افسردگی می‌کنی. ممکن است در قسمتی از بدن خود احساس درد کنی. علایم معمول اضطراب معمولا در ناحیه‌ی شکم پدیدار می‌شود و با دل‌آشوبگی همراه است. این علایم، گاهی با درد گردن، درد سینه و سردرد همراه می‌شود. گاهی احساس می‌کنی شکم تو یک مشتِ کاملا بسته و فشرده است.

دانستن سیگنال‌های حقیقت و اضطراب چه اهمیتی دارد؟ نخست آن که تو به راهی مطمئن نیاز داری تا بدانی بهترین تصمیم‌هایی که در زندگی می‌توانی بگیری کدام‌ها هستند؛ تصمیم‌هایی که مُلهَم از بصیرتِ فراآگاهی تو هستند. سیگنال‌های حقیقت و اضطراب تو، خط لوله‌ی ارتباط تو به منبع عظیم دانایی برین تو هستند. دوم آن که با مهارت در تشخیصِ سریع و مستقیم پاسخ‌ها، دیگر لازم نیست وقت و انرژیِ بسیار صرف کنی. سون آن که با فراگیری اعتماد به نخستین واکنش بدن خویش، قدر و قیمت والا و بالای هدایتِ درون خویش را درک می‌کنی. گوته می‌گفت:” به دل خود اعتماد کن. آنگاه، چگونه زیستن را خواهی آموخت.”

مرواریدِ حقیقت

به یاد داشته باش که رَستن و رُستن، همواره دردناک است. دردناک‌ترین مرحله‌ی رویشِ تو، زمانی‌ست که می‌خواهی صورتکِ خود را زمین بگذاری و چهره‌ی حقیقی‌ات را نشان دهی.

صدفی به صدفِ همسایه گفت:

” دردی شدید در درونم دارم. این درد سنگین و گِرد است و رنجم می‌دهد.”

صدفِ دیگر با تفرعن و قیافه‌ای حق به جانب، جواب داد: ” آسمان و دریا را سپاس می‌گویم، من دردی در درون خویش ندارم، و در درون و در بیرون، حالم خوبِ خوب است و سلامتم.”

در همان زمان، خرچنگی که از آن حوالی عبور می‌کرد، حرف‌های صدف‌ها را شنید و به صدفی که هم در درون و هم در بیرون خوب و سلامت بود گفت:

” بله، تو سالم و سلامت هستی؛ اما دردی که همسایه‌ی تو را رنج می‌دهد، مرواریدی‌ست بسیار درشت و زیبا! ”

سالک، دردی شدید احساس می‌کند، زیرا قرار است نَفس کنار گذاشته شود. کنار گذاشتنِ نَفس، به راحتی درآوردنِ لباس نیست. نَفس به پوستِ تنِ تو می‌مانَد. پوست انداختن، سخت و دردناک است. اما در اثرِ تحملِ همین درد است که شور و سرمستی زاده می‌شود. با تحملِ همین درد است که مرواریدی در دلِ تو به وجود می‌آید: مرواریدِ بصیرتِ تو. در ابتدا ممکن است شِکوه کنی که:

“دردی شدید دردرونم دارم. این درد، سنگین و گِرد است و رنجم می‌دهد.” و آن‌هایی که با دردِ شاگرد بودن آشنا نیستند، خواهند گفت: ” آسمان و دریا را سپاس می‌گوییم، ما دردی در درونِ خویش نداریم، و در درون و در بیرون، حالمان خوبِ خوب است و سلامتیم.

در دنیا آدم‌هایی بسیار وجود دارند که طعمِ شاگرد بودن و آموختن و محو شدن را هرگز نچشیده‌اند. در دنیا بس بسیارانی هستند که هرگز عاشق نشده‌اند و نمی‌دانند عشق چیست. آن‌ها هرگز کسی را دوست نداشته‌اند و حاضر نبوده‌اند برای کسی بمیرند.آن‌ها هرگز زندگی نکرده‌اند.

آن‌ها بلیطِ ورود به این تماشاگهِ رازها را گرفته‌اند و واردِ این تماشاگهِ عظیم شده‌اند، اما نمایش را ندیده و رفته‌اند. آن‌ها همه‌ی وقتشان را در سالنِ انتظار گذرانده‌اند. آن‌ها ممکن است بگویند:

” این حرف‌ها، بادِ هواست. چرند است. خوش باش و کِیف کن و از این حرف‌ها دست بکش.” اما آن‌ها خود هرگز طعمِ خوشی و کِیف را نچشیده‌اند.آن‌ها با شادمانی و خنده بیگانه‌اند. آن‌ها در درون و بیرون، سالم‌اند، اما سلامت‌شان، میان تهی‌ست. آن‌ها در دل، مرواریدی ندارند.

کسانی که می‌خواهند به ساحتِ قدسی زندگی وارد شوند، باید تحملِ درد را نیز داشته باشند؛ دردِ صرف‌نظر کردن از هرآنچه که پیش‌پاافتاده و حقیر است، دردِ هیچ‌کس بودن، دردِ در ناکجا بودن، دردِ انتظار، دردِ رها کردنِ دانسته‌ها. شاگرد، در میانه است. او شناخته‌ها را رها می‌کند و می‌کوشد به قلمرویی وارد شود که درباره‌ی آن هیچ چیز نمی‌داند. او عازمِ ناشناخته‌ها و قلمروهای بِکر است. او امنیت را فدای ناامنی می‌کند. او حیلت و عقل را رها می‌کند و دیوانه می‌شود.

با ما از کار سخن بگو

” آنگاه دهقانی گفت: با ما از کار سخن بگو. و او در پاسخ گفت: شما کار می‌کنید و با کارتان، با اهنگِ خاک همنوا، و با روحِ زمین یگانه می‌شوید.”

به اطرافِ خود بنگر. درست نگاه کن. همه‌ی آفرینش، در کارِ آفرینشی مستمر است. هستی، هیچ‌گاه از آفریدن بازنمی‌ایستد. چنین نیست که خدا آفرینش را در شش روز آفریده باشد و سپس مشغول استراحت باشد. خدا مدام می‌آفریند. چگونه ممکن است که خدا استراحت کند؟ خدایی که مدام نیافریند، خدا نیست. هستی، خلاقیتی مدام است. هستی، نامِ دیگرِ خداوند است. خدا، خلاقیت است. خداشناس‌ترین آدم‌های دنیا، خلاق‌ترینِ آن‌هایند. بیچاره‌ترین آدم‌های دنیا، کسانی‌اند که کمتر می‌آفرینند و یا اصلا نمی‌آفرینند. زیرا کسانی که از خلاقیت جدا می‌افتند، در واقع، از طبیعت، زمین، آسمان، ستاره و باران دور افتاده‌اند. رقصِ ستاره و خورشید و کهکشان را نهایتی نیست.

” شما کار می‌کنید و با کارتان، با اهنگِ خاک همنوا، و با روحِ زمین یگانه می‌شوید.”

اگر کارِ تو، باری بر دوشِ توست، پس تو با خاک، همنوا و با زمین، یگانه و با هستی، هماهنگ نیستی. تو به عقب سقوط کرده‌ای. عقب‌گرد کرده‌ای. تنها سعادتِ حقیقی، هماهنگی‌ با هستی‌ست. شقاوت، آن است که با خاک، همنوا نباشی و با زمین، غریبه باشی. انسان از آن رو احساسِ بیچارگی و بدبختی می‌کند که ارتباطِ خود را با نیروهای خلاقه‌ی خویش از دست داده باشد. نیروهای خلاقه‌ی درون‌اند که به انسان احساسِ زنده بودن می‌بخشند. کسی که خلاق نیست، دلمرده است. دلمردگی، با احساسِ بدبختی و بیچارگی مترادف است. انسان، سترون شده است، از این رو، احساسِ بدبختی می‌کند. انسان ترجیح می‌دهد در گور استراحت کند، تا اینکه در زندگی به کاری خلاق مشغول باشد و با هستی برقصد.

” زیرا بیکاری و بی‌ثمری، غریبگی‌ست با فصل‌ها، و نیز جا ماندن است از کاروانِ زندگی؛ کاروانی که با شکوه و سرافرازی عازمِ ابدیت است.”

آه، چه با شکوه است بودن در هستی  شکوهمند و فصل‌های قشنگش. آیا تا کنون بوی خوشِ زندگی را در بهاران استشمام کرده‌ای؟ آیا هنگامِ پاییز، در فصلِ برگ‌ریزان، موسیقیِ پروازِ برگ‌های رنگارنگ را شنیده‌ای؟ آیا به خش خش مخملی برگ‌های خشکی که روی زمین انباشته شده‌اند، گوش سپرده‌ای؟ آیا بازی باد را با شاخه‌های عریان دیده‌ای؟ آیا دیده‌ای که حتی برگ‌های خشک نیز، زنده‌اند و با باد می‌خوانند و می‌رقصند؟ آن‌ها از اینکه درخت آن‌ها را از خود جدا کرده است، شکوه نمی‌کنند. آن‌ها دلِ خود را به دستِ طبیعت سپرده‌اند و به میلِ طبیعت می‌روند و می‌روند. آن‌ها دلسپردگانِ طبیعت‌اند. دلی که خدا را می‌شناسد، شیوه‌ی نیایشِ برگ‌های خشکیده را پیش می‌گیرد: نه شکوه‌ای و نه شکایتی، فقط همراهی و همنوایی. تو از هستی، هستی‌ات را نخواسته‌ بودی و او به تو هستی داد. آیا این با شکوه نیست؟ تو هستی، بی‌آنکه برای بودن تلاشی کرده باشی.

اکهارت تول

اکهارت تول کیست و از چه تجربه ای سخن می گوید؟

اکهارت تول کیست

و از چه تجربه ای سخن می گوید؟

اکهارت تول Eckhart Tolle که در زبان فارسی اکهارت تله، اکهارت توله و اکهارت تولی نیز نامیده می شود نویسنده کتاب های نیروی حال (تمرین نیروی حال) و زمینی نو (جهانی نو) است.

اکهارت  تول، تا سیزده سالگی در شرایطی پراضطراب زندگی می‌کرد. شرایطی که بسیاری را از فرطِ افسردگی به سوی خودکشی سوق می‌داد. یک شب، بعد از بیست ونهمین سالروز تولدش، از خواب پرید و احساس کرد به شدت هراسان است. پیش از آن نیز با حالتی مشابه همان حالت از خواب پریده بود، اما این‌بار، حالتی داشت کاملا متفاوت با دفعه‌های پیشین؛ بیش‌تر ترسیده بود. سکوتِ شب، طرحِ شبح‌وارِ اثاثیه‌ی اتاق، صدای قطاری که در آن دورها می‌گذشت- همه‌ چیز چنان بیگانه با او، دشمنِ او و بی‌معنا به نظر می‌رسید که از دنیا بیزار شد. بیش از هر چیز از وجودِ خودش بیزار بود. اکهارت تله با خود گفت: چرا باید این زندگیِ پر از نکبت را تحمل کنم؟ چرا به این تلاش و تقلای بیهوده ادامه دهم؟

احساس می‌کرد دوست دارد فنا شود، معدوم شود، نباشد. این احساس، قوی‌تر از احساسِ غریزیِ او برای ادامه‌ی حیاتش بود. این جمله مدام در ذهنش طنین می‌انداخت که:” دیگر حالم از خودم بهم می‌‌خورد.” ناگهان فهمید که این جمله، فکری‌ست در سرِ او. ” آیا من تنها هستم، یا دو نفر هستم؟ اگر حالم از خودم بهم می‌خورد، پس باید دو نفر وجود داشته باشند: “من” و “خود” که حال من از او بهم می‌خورد.” اکهارت تله فکر کرد: ” شاید یکی از این دو نفر واقعیت دارد و آن دیگری وهمی بیش نیست.”

اکهارت تله

از این درک و دریافت چنان شگفت‌زده شده بود که ذهنش از کار افتاد. آگاه بود، اما دیگر از فکرها خبری نبود. احساس کرد به گردابی عظیم از انرژی کشیده می‌شود. این کشش ابتدا آهسته بود، اما ناگهان شتاب پیدا کرد. هراسی به جانش چنگ انداخته بود و می‌لرزید. صدایی در فضای سینه‌اش پیچید: ” مقاومت نکن!” احساس می‌کرد دارد به درون خلأی می‌افتد. احساس می‌کرد این خلأ در درون اوست، نه در بیرونِ او. ناگهان احساس ترسش ریخت و گذاشت تا به درون آن خلأ بیفتد. بعد از آن را دیگر به یاد نمی‌آورد.

پرنده‌ای که لبِ پنجره نشسته بود و می‌خواند، اکهارت تول را از خواب بیدار کرد. پیش از آن چنین صدایی را نشنیده بود. چشم‌هایش هنوز بسته بود. تصویر یک الماس در خاطرش نقش بست. گفت: ” ‌آری، اگر الماس می‌توانست آواز بخواند، صدای او شبیه همین صدایی می‌شد که اکنون می‌شنوم.” چشم‌هایش را باز کرد، نخستین پرتوهای خورشید صبحگاهی از لای پرده‌های اتاق به درون می‌تابید. بدون هیچ فکری، احساس کرد، نور باید چیزی بیشتر از آنی باشد که ما احساس می‌کنیم. آن نورِ ملایمی که از لای پرده‌ها به درون اتاق می‌تابید، خودِ عشق بود. چشم‌های اکهارت تول پر از اشک شدند. بلند شد و دور اتاق قدم زد. اتاق را می‌دید و می‌دانست که تا آن زمان اتاق را واقعا ندیده بود. همه چیز تازه و باطراوت به نظر می‌رسید. گویی همه‌ی چیزها تازه به وجود آمده بودند. اشیا را برمی‌داشت؛ یک قلم، یک لیوان، و از زیبایی و حیاتی که داشتند به شگفت می‌آمد.

کتاب نیروی حال اثر اکهارت تول مترجم مسیحا برزگر

اکهارت تول، آن روز را در شهر گشت و معجزه‌ی زندگی به روی خاک را مشاهده کرد. احساس می‌کرد تازه به این دنیا پا گذاشته است. پنج ماه بعد از آن حادثه را در حالتی از آرامشِ ژرف و سکوت گذراند. سپس، به تدریج از شدتِ آن احساس کاسته شد. و شاید آن احساس تبدیل به حالتِ طبیعیِ او شده بود. اکهارت تله در جهان بود و به طور عادی زندگی می‌کرد، گرچه دیگر می‌دانست که همه‌ی تلاش‌ها و کوشش‌های گذشته‌اش عملا نمی‌توانست چیزی به آنچه که در ابتدا داشت اضافه کند.

البته اکهارت توله می‌دانست که حادثه‌ای ژرف و شگفت در او اتفاق افتاده است، اما نمی‌توانست این حادثه را بفهمد. چند سال بعد بود که با خواندنِ متونِ معنوی و گفت‌وگو با استادانِ‌ معنویت، فهمید که آنچه منتهای آرزوی همگان است، در او اتفاق افتاده است. فهمید که فشارِ شدیدِ رنجِ آن شب، باید آگاهی او را از دامی رهانده باشد: دامِ بازیِ ذهن. بازیِ ذهن، این است که تو خود را با ترس‌ها و غم‌های خود یکی بدانی. این رهایی چنان کامل بود که بی‌درنگ خودِ دروغین و رنجورِ او فرو ریخت. گویی بادِ بادکنکی را ناگهان خالی کرده باشند. آنچه باقی مانده بود، ماهیتِ حقیقیِ او بود. ماهیتِ همیشه حاضرِ “من هستم”: آگاهی‌ای ناب و رها از صورت‌ها. اکهارت توله همچنین آموخت که، با حفظِ آگاهیِ خود، به قلمروِ بی‌زمان و نامیرای درون برود. قلمرویی که قبلا آن را به شکلِ خلأ احساس کرده بود. در چنان حالتی از لطف و لطافت و قداست غرق شده بود که حتی تجربه‌های معنویِ گذشته‌اش در برابرِ آن رنگ می‌باخت. زمانی رسید که، برای مدتی، دیگر از معاش و معیشت برای اکهارت تول چیزی نمانده بود. رابطه‌هایش قطع شده بود، شغلی نداشت، خانه‌ای نداشت، هویتِ اجتماعی خود را نیز گم کرده بود. دو سالِ تمام، با شور و سرمستی، در پارک‌ها می‌گشت، روی نیمکت‌ها می‌نشست و در شگفتی‌های پیرامونِ خود غرق می‌شد.

کتاب زمینی نو اثر اکهارت تول مترجم مسیحا برزگر

اما حتی زیباترین تجربه‌ها نیز می‌آیند و می‌روند. بنیادی‌ترین تجربه‌ی او،‌ همان تجربه‌ی آرامشِ ژرف بود که از آن زمان به بعد هرگز او را ترک نکرد. تجربه‌ای که گاهی چنان قوی و آشکار است که دیگران نیز می‌توانند احساسش کنند. گاهی نیز این تجربه جایی در پس‌زمینه‌ی وجودِ اوست و همچون نغمه‌ای از دوردست‌ها به گوش می‌رسد.

گاهی بعضی‌ها پیشِ اکهارت تول می‌آیند و می‌گویند:” ما تجربه‌ای را می‌خواهیم که تو به آن رسیده‌ای. می‌توانی آن را به ما منتقل کنی؟ می‌توانی راهِ رسیدنِ به این تجربه را به ما نیز نشان بدهی؟” و او به آن‌ها می‌گوید:” شما چیزی را از من می‌خواهید که خود دارای آن هستید. مشکل فقط این است که شما نمی‌توانید آن را در خود احساس کنید. زیرا ذهنِ شما هیاهو راه می‌اندازد و نمی‌گذارد صدای آن به شما برسد.”

دو اثر خواندنی و ژرف اکهارت تول با نام های نیروی حال و زمینی نو با ترجمه شیوا و خواندنی مسیحا برزگر در دسترس علاقمندان قرار دارد.